احمد بن محمد ميبدى

495

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

ما را ز براى يار بود ديده به كار * اكنون چه كنم ؟ بديده بىديدن يار 86 - قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ . آيه . يعقوب شكايت به خدا كرد نه شكايت از خدا ! چون هركه شكايت به خدا كند مىرسد و هركه از خدا شكايت كند جدا مىشود ، گفت : درد خود را به خدا بردارم و از او به كس ننالم ، كه من مىدانم او دردها را شفابخش و مهمّ را كفايت ده است . آن‌گاه زبان به زارى و تضرّع بگشود و گفت : خدايا ، بهر صفت كه هستم برخواست تو موقوفم ، و بهر نام كه مرا خوانند به بندگى تو معروفم . تا جان دارم غم تو را غم‌خوارم * بىجان غم عشق تو به كس نسپارم . 87 - يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا . آيه . فرزندان برويد يوسف جست‌وجو كنيد ، از او نشان و خبر گيريد ، با جمع حواس خود او را بجوئيد ، با چشم شايد او را ببينيد ، با گوش باشد كه ياد او را بشنويد ، با بينى شايد بوى او ببوئيد . برويد ، از روح خدا نوميد مباشيد ، محنت به غايت رسيد ، بوى گشايش مىآيد ، كارد به استخوان رسيده وقت است اگر مىبخشايد . اى قافله ، چون روى بسوى سفر آريد * ما را بشما آرزوئى هست ، برآريد زان يوسف كنعانى در مصر نشسته * يك‌بار به يعقوب ، غريوان خبر آرند يعقوب آن سخن را از بهر آن گفت كه از مهر دل خويش ، مهر دل ايشان را نظاره كرد ، ندانست كه مهر يوسفى را سينهء يعقوبى بايد ، از بهر آنكه جمال يوسفى را هم ديدهء يعقوبى شايد . مرد بىحاصل ، نيابد يار با تحصيل را * سوز ابراهيم بايد درد اسماعيل را 88 - فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ . آيه . برادران يوسف اين‌بار كه به كنعان بازگشتند بنيامين را به مصر به علت دزدى بگذاشتند و قصّه را با يعقوب بگفتند ، گفت : اين چه داغ است كه دگربار بر جگر سوختهء اين پير غمگين نهاديد ، گاه عذر گرگ آريد ، و گاه عذر دزدى ! از خاندان نبوّت دزدى نيايد كه نقطهء نبوّت جز در عمل عصمت نيفتد . شما را باز بايد رفت كه از اين حديث بوئى همىآيد ! ايشان گفتند ما را بر آن درگاه آبروى نيست مگر تو نامه‌اى نويسى كه نامهء تو را ناچار حرمت دارند ، پدر قلم برداشت و اين نامه نبشت : بنام خداوند بخشندهء مهربان . از يعقوب اسرائيل پسر اسحاق پسر ابراهيم خليل به عزيز مصر ، خانواده‌اى هستيم كه بلا پيوسته در خاندان ما است ، جدّم ابراهيم را دست و پا بستند و در آتش افكندند ، خداوند آتش بر او سرد و سلام گردانيد ! پدرم را دست و پا بستند « 1 » و كارد به گلويش نهادند ، خداوند براى او فديه فرستاد ! امّا خود من ، مرا پسرى بود محبوب‌ترين فرزندان من ، برادران او را به صحرا بردند و پيراهن خون‌آلود او را به من آوردند ! و گفتند او را گرگ خورده ! چشمان من از اندوه او سفيد شده ، پس از او مرا پسرى بود هم مادر او ، كه باعث تسلّى و دلجوئى من بود ، آن را هم برادران بردند و برگشتند و گفتند : چون دزدى كرده به فرمان شما او را زندانى كرده‌اند ، درصورتىكه ما خانواده‌اى هستيم كه نه دزدى مىكنيم و نه دزد از ميان ما زائيده مىشود . پس اگر فرزندم را به من بازنگردانى در حق تو دعائى كنم كه درد آن تا به هفتمين فرزندت رسد . . ! فرزندان نامه به يوسف بردند ، يوسف چون آن را خواند ، برقع از روى فروگشاد و تاج از سر فرونهاد و گفت : اين عتاب ما تا آن‌گاه بود كه شفاعت آن پير پيغمبر در ميان نيامده بود ، اكنون كه شفاعت او آمده ، من يوسفم و شما برادران منيد ! !

--> ( 1 ) گرچه نزد بعضى اهل سنت ، ذبيح خدا اسحاق است ليكن طبق قرآن و تاريخهاى معتبر ، ذبيح پدر ، اسماعيل است كه با پدر خانهء كعبه ساخت و در آن تاريخ هنوز اسحاق متولد نشده بود و قربانى كه در مكه شد اسحاق در كنعان بوده ! !